تولدت مبارک.
هوس ِدیوانه گی می کنی دختر ِبا وقار ِسال های ِصبوری...روزهای بارانی، شب های مهتاب و انتظار...سکوت های سپید، آبی، آسمانی.
وقتی می نویسی؛ شاپرکی بر قلمت می نشیند...ذره هایِ کوچکِ شبنم ِ نگاه، از چشمانت پر می زنند...
و این یعنی پروازکردن را آموخته اند...دیگر نگران چه هستی؟
کلافه ایی گاهی...سر می جنبانی، پی ِ خلوتی پر از عطر ِ نفس هایِ محبوبی...خلوتِ خود خواسته ات پر است از حضور قاصدک ها...پنجره ها...زمزمه ها...عاشقانه ها و...خدا...که هست...همیشه...
و این یعنی آن قدر نزدیک آمده که بخار نفسش را بر شیشه ی زلال اتاقت به وضوح می بینی و هرم نگاهش را.
قنوت که می گیری از دست هایت نور به آسمان می تابد...گرما به خورشید...باران به ابر...شور به چشمه و شبنم به یاس...
و این یعنی طالب سکوت شده ایی و باران...بهمن همه ی فکرت شده و ذکرت "یا علی مددی..."
غروب ها دست به سینه می گذاری و به سمت ِنا کجا آبادی آباد، از حضور سبزش سلام می کنی و لب می گزی که حرفی از طلبِ بوسه و حس غریبِ رازقی، به خودت هم نزنی حتی به رویا...انگار عالم و آدم به تماشایت نشسته اند که همیشه گونه ات گل انداخته از شرم...سخت می گیری، لبت زخم شد دختر...
و این یعنی دلت هوای زیارت کرده عجیب.
شاعران را از دم عاشقانه نویس کرده ایی...سپید و چارپاره و غزل، تعطیل...حواست نیست و چادرت خاک را سرمه ی چشم مانده گانِ نگاهت کرده...حواست نیست و زمزمه های آرام شبانه ات خواب را از فرشته ها گرفته...شاید اگر خودِ"خدا" نبود، همین دیشب ملک الموت به نمایندگی از همه ی فرشته ها جانت را گرفته بود...بس است دختر ...عزادارمان می کنی ها...
و این یعنی گرفتار بی خودی شده ایی و همه ی بی خودی گرفتارت.
گاد بلس یو!
نازنینم...من که گفته بودم از خانه بیرون نیا...ببین چطور اوضاع را به هم ریخته ای؟!...چشم های خمارت، شاعران را به کوچه کشانده...ابروان کشیده ات، معماران را شگفت زده کرده...خرمن موهایت، محصول کشاورزان را به باد داده و شهر، در وضعیتِ رنگِ لبانِ توست...من که گفته بودم.
گاد بلس یو!
گاد بلس یو!
گاد بلس یو!
گاد بلس یو!
گاد بلس یو!
گاد بلس یو!
گاد بلس یو!
گاد بلس یو!
گاد بلس یو!
گاد بلس یو!
قلب تو کلیسایی است خلوت و آرام...
قلب من امام زاده ای پر زائر و شلوغ...
.
.
.
امام زاده...یک شنبه ها تعطیل!
تمام شد.
گاد بلس يو !
نازنین...وقتی نگاهت می کنم...دست خودم نیست...دلم آتش می گیرد...غرق می شوم در چشمانت...تو پلک می زنی و از تلاطمی که در آن دریا ایجاد می شود، نسیمی بر می خیزد...صورتم خنک می شود.
نازنین...وقتی موهایت را به روی شانه رها می کنی و در ساحل می دوی...نمی دانم...من که صدای آبشار می شنوم...شاید هم، نوای همان تک مصرع آشنای صیاد باشد..."تا دام در آغوش نگیرم، نگرانم"...هر چه هست این ساز ناهمگون را که کوک می کنی...آهنگ زندگی عادی ام بهم می ریزد.
نازنین...آرامش عجیب و ظاهری چشمانت همه را گول می زند...یادت می آید؟...گفته بودی"چشم هایم خیلی ها را عاشق کرده اند اما..."زین پس باید همیشه کنارت باشم...نمی بینی چقدر چشم هایم ناشی اند؟...تا غرق نشده اند باید نجاتشان دهم...ساده دلند و دل به دریا می زنند...رحم کن...بگذار کنارت بمانم.
نازنین...گاهی اوقات می ترسم از نزدیک تماشایت کنم...می ترسم نکند دلم هوای عشق کودکانه به سرش بزند...خودت که بهتر می دانی..."آن چه خوشایند و باعث لذت کودکان است باید هر چه زودتر با لب ها و دست هایشان تماس حاصل کند"...کودکان در تماشا شکیبایی ندارند...من هم!
نازنین...تو را به خدا این موج شکن ها را از مقابل زلفانت برچین...و این پرچم مات را از مقابل ساحل چشمانت...دلم می خواهد لا به لای شیار انگشتانت گم شوم...اجازه ی این گناه را به من می دهی؟
نازنین...گاهی نگاهت که می کنم پلک زدن را از یاد می برم...اگر به اختیار من باشد، هر وقت و هر جا چشمم در چشمانت حبس می شد بی دغدغه (...!)
خودت که بهتر می دانی...به اختیار من نیست.خدایا...شکرت!
و آخر این که...
نازنین...گاهی این همه به فکر دیگران بودنت کلافه ام می کند!
یا علی مدد(ی)...
سلام...معمول نامه ها از احوال پرسي شروع مي شود...از حال من اگر بپرسيد به طرز فجيعي داغانم!!!...اين طور نگاهم نكنید كه اگر شما هم بدانيد چه بر "من" مي گذرد، وضعي بهتر از حال "من" نخواهید داشت...هرچند كه مي دانيد!
شايد دو پست از وبلاگ دو غريبه! احوالاتم را اين گونه به هم ريخته باشد...شايد هم خودم دنبال بهانه اي بودم تا اين گونه به هم بريزم، در هر صورت اين چند سطر هيچ ربطي به "من او "ندارد... مخاطبم "من" نيست حتا " او " هم نيست و حتاتر " تو " هم نيستي!
خطاب به "هيچ كس" مي نويسم...كسي كه در اين زمانه ي نامرد، تنها انسانی است كه مي شنود!ديگران يا خوابند يا خود را به كري زده اند يا آن قدر غرق در متشرع كردن ديگران اند كه فرصتي براي شنيدن برايشان باقي نمانده است!
نگفته هايم را خلاصه مي كنم...
حجاب!
موضوعي كه جمهوري اسلاميمان سال هاست برايش دست و پا مي زند و طرح و برنامه مي ريزد و خوش بختانه نتيجه هم دارد...روز به روز آمار بدحجابی و تازگی ها بی حجابی بالاتر می رود...اتفاقی که حتا نیاز به آمار هم ندارد کمی چشم بینا می خواهد تا ساعتی در خیابان ها نظاره گر باشد!
"من" اين كاره نيستم...يعني به هيچ وجه بلد نيستم اجتماعي،سياسي و يا حتا فرهنگي بنويسم...تنها یاد گرفته ام "من او" بخوانم و از " او " بنویسم...همین!
اما اين مساله آن قدر برايم سنگين و تحملش درد آور بود كه به ناچار دست به قلم شدم...چاره اي نداشتم...صدايم به جايي بند نبود و فريادم را كسي نمي شنيد...!
آخر يكي نيست بگويد كجاي اسلام اين همه از حجاب آن هم از نوع اجباري و طالبانيش گفته شده كه در خيابان هاي ام القراي جهان اسلام ماموران نيروي انتظامي اين گونه سنگ آن را به سينه مي زنند؟!!!
تا آن جا كه "من"ِ بي سواد مي دانم آن قدر كه كرامت انساني و حفظ احترام زن مسلمان واجب است، پوشاندن دو خال مو در زير روسري واجب نيست...کجای این دین زیبا نوشته شده که امر به معروف و اعمال قانون با بد و بيراه گفتن و بي احترامي جایز است؟... والله قسم که این گونه امر به معروف كردن عين منكر است!
پالان خر را چسبيده ايم و وااسلاما سر مي دهيم!
بيست و نه سال است كه دور خودمان مي چرخيم و بالاجبار روسري را با تو سري بر سر زنان و خواهرانمان گذاشته ايم!چه اتفاقي افتاد؟...توانستيم بالاخره با اعمال زور کار به جایی ببریم؟تا كي قرار است به نام اسلام،ناتوانيمان را درنهادينه كردن فرهنگ حجاب با بي حرمت كردن و گرفتن تعهد و كارهايي از اين قبيل بپوشانيم؟!
حيف كه بايد دهانم بسته بماند...همان داستان تف سر بالاست!
دلم شكست وقتي عواقب برخورد ناشايست برادران متعهد نيروي انتظامي! را در وبلاگ غريبه اي خواندم...دلم شكست و قلم ناخواسته مهمان انگشتانم شد و اين چند سطر نوشته شد.
خطايم را به بزرگيتان ببخشيد...
امضاء:امین مجد
دلم هواي نماز به سرش زده...انگار سال هاست نخواندمش...عشق را !
نمي دانم چه رازي در چشم هايش بود كه هر وقت هوايي مي شدم، نگاهم مي كرد و من پرواز مي كردم...من پرواز مي كردم و او نظاره گر اوج گرفتنم بود...نگاهش تير بود و قلبم انباري از تيرهاي شكسته!
هيچ وقت فراموش نمي كنم...آخرين نگاهش با سلام نمازم همراه شد...السلام عليكم و...
و من دوباره عاشق شدم!
همین روزهاست که رمضان هم تمام شود!
از همان روزهای اول دلهره ی همین روزها را داشتم و شب ها را با تصور این که زمانی آخرین شب های رمضان سر می رسد و باید از سفره ی مهمانی خداوند دل کند اشک می ریختم و بالاخره زمانش رسید...این شب ها کم کم بایست آماده ی خداحافظی شد!
تجربه یک ماه حضور در"دانشگاه هنر" بهترین اتفاقی بود که در رمضان امسال افتاد...همراهی و هم صحبتی با دانشجویانی که روحی بلند و دلی صاف داشتند و جز صداقت نمی توانستی به جرم دیگری متهم شان کنی!
حتا "دانشکده سینما ـ تئاتر" با همه ی حرف ها و حدیث هایش، اقلیتی دل نشین داشت که چون گل هایی زیبا و لطیف در میان خار و خاشاک کویری داغ ، صبورانه بقای حیات می کردند...غنچه هایی که ایمانشان را در کف دست گرفته و در محیطی پر از شیطان، زیباترین مناجات ها را با خدایشان داشتند...!
خدایا...لیاقت حضور در کنار دسته گل هایی این چنینی طاقتی فراتر از آن چه "من" دارم می طلبد...این روزها دیگر شرمم می آید که از خودم چیزی بگویم...حقارت همراهی این عارفان وارسته برای من ارمغانی جز غبطه خوردن نداشته است...آرزو می کنم من هم کمی و فقط کمی از قدرت ایمان آنان را داشتم...آمین!
یا علی مدد(ی)...
هر وقت تصمیم می گرفتم بنویسم وضو می ساختم و شروع می کردم...نا خواسته دلم هوايي می شد...پرواز می كرد و درست می نشست همان جايي كه نبايد مي نشست...ديگركاري از من بر نمي آمد دستانم جَلد ِ نوشتن می شدند و دلم پر از هوس...هوس پریدن!
اما اين چند روزآن قدر به هم ريخته شده ام كه ديگر خودم هم خودم را نمي شناسم... در بيابان لم يزرعي گم شده ام كه پيدا شدنم جز با معجزه امكان پذير نيست...عجيب به هم ريخته ام...شكستم...تكه هايم را كسي بيايد جمع كند...یکی به فریادم برسد...شكستم كاسه اي كه بهانه ي وصل و گدايي بود...همان كه موجب شده بود تا مي فروشي را ياد بگيرم...شكستم!شکستن همانا و تشنه شدن همان!...تشنه ي محبت؛ محبت حسين! باور مي كنيد دلم براي محرم تنگ شده است؟ هر چند رمضان هم كم از محرم ندارد...شايد هم محرم كم از رمضان نداشته باشد...نمي دانم...!رمضان ماه خداست و محرم ماه حسين...حسين را عشق است...! کجایند مدعیان ِ خداپرستی که دوباره بیایند و از شرک گفتن هایم ایراد بگیرند...كدام يك از عقائد من خوشايند رفقاي اهل نماز و روزه بوده كه اين يكي باشد...بی خیال هر آن چه می گویند...حسين را عشق است!
یا علی مدد(ی)...
(قرار نبود پستی بنویسم...این را هم نادیده بگیرید!)
گفتی: باشه...چه اشکی می ریزه پسرم...ببخشید اگه گناه نیست من باید با دستام چشاتو باز نگه دارم!
گفتم: تیکه میندازی؟...به چشام دست نزن...خیلیم گناهه!...تو هم هی این گناه و ثواب رو به رخم بکش...گناه کردم پی رسیدن به عشقم درس دین خوندم؟!
"جوابش را می دانستم...بارها گفته بودم این را و بارها همان طوری نگاهم کرد که خودم از سوالم خجالت بکشم...این بار هم...راه نجاتی نداشتم!"
گفتم: در نیومد؟...سردم شد از بس فوتم کردی!
گفتی: چقدر حرف می زنی؟سرم رفت...!
"طفلک مهربانم! چشم، دیگر سکوت می کنم...نگاهم در چشمانت گم می شوند...در چشمت چیزی نیست...بمیرم...نیستی گریه می کنم، هستی هم...در چشمت یک نفر کمی خسته است...کز کرده...در چشمت یک نفر همه ی عاشقانه هایش را قمار کرده...باخته...!"
گفتی:...ببین بیا این آب خوریه دستتو پر آب کن...توش پلک بزن شاید در بیاد، باشه؟!
"دستانم را از آب پر کردم...بازش کردم...آب ریخت...دوباره از آب پر کردم...بازش کردم...آب ریخت...دوباره از آب پر کردم...بازش کردم...آب ریخت... دوباره از آب پر کردم...بازش کردم...آب ریخت...دوباره از آب..."
گفتی: این طوری نه که خنگول...وایسا تو دست خودم اصلا...!
"حالا دست های تو حوض شده و چشمان من ماهی...تمامی نگفتنی ها را پلک می زنم در خطوط به بی راه رفته ی دستانت...آب دستت گرم می شود...کسی اشک ماهی ها را نمی بیند که...!"
گفتی: بابا چرا می خوری؟... پلک بزن....خدااا...این دیگه از کجا سر راه ما عشق شد!
گفتم: آخیش...خنک شدم...از اول هم باید تو دستت رو آب می کردی...من می خوردم...انگاری یه چیزی تو گلوم بوده اشتباهی گفته بودم چشممه...می بینی تو رو خدا حواس پرتی رو؟!
"آری، بغض بود...تو چه خوب دانستی...نگرانم می کنی...همیشه همه چیزرا می دانی...می ترسانیم... نکند بدانی الان در دلم هوس چه می کنم؟"
گفتی: هوا سرده...بدم شالمو صورتتو خشک کنی؟
گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم.
یا علی مدد(ی)...
در این چند روز گذشته، کنایه های بعضی دوستان ناجوان مردانه بوی تهمت می داد و دل می شکاند!
این بیت شاید گویای احوالم باشد، هرچند التیام بعضی دردها... (بماند!)
.
.
.
سرم گیج رفت... بغضم گرفته بود...می خواستم فریاد بزنم...زبانم خشک شد...حرف ها جلوی چشمانم رژه می رفتند و هیچ نتوانستم بگویم...سرم را پایین انداختم...زیرلب دعایش کردم...سنگینی نگاهش آزارم می داد...اما دعایش کردم...چرا که او وظیفه اش را انجام می داد...نهی از منکر می کرد و"من" منکر بودم...و شاید هم مشرک!..."او" شرک را یادم داد...یادش به خیر!
سرم فریاد می کشید:"از تو دیگر توقع نداشتم...تو که سال هاست همه ی زندگیت را به عشق تحصیل دین رها کردی...تو که برای تبلیغ دین از همه چیز چشم پوشی کردی؛ دیگر چرا؟...مگر نمی دانی نگاه به نامحرم حرام است؟...این همه شعار می دهیم که حجاب مصونیت است، نه محدودیت!...تو دیگر چرا؟...آقای "من"؛ حرف هایت اشاعه ی فحشا می کند...ببند در این بتکده را...حرف هایت آتش به دل دوستان می زند!...خجالت نمی کشی؟"
خجالت کشیدم...از قلم نا توانم که این چنین دل دوستانم را آزرده بود...از زبان در دهان خشک شده ام که بهتش زده بود از این همه کم تحملی!...حق داشت...خودم را در مظان تهمت قرار داده بودم...خود کرده را تدبیر نبود...پشت سر هم آیه و حدیث می خواند...همانند مجرمی که قاضی و شاهد و مدعی العموم و هیات منصفه از پیش، رای به محکومیتش داده بودند، خفه شدم...هیچ صدایی از "من" در نمی آمد...شاید نفس هم نمی کشیدم...دلم برای خودم سوخت...برایم سخت بود...شنیدن حرف هایی که خودم داعیه ی گفتنش را داشتم...همه را می دانستم!
گفتم:"کدام نامحرم؟...مگر می شود "او" نامحرم باشد؟...گیریم که بر فرض محال نامحرم باشد...مگر همه ی محارم همان هاست که در کتاب نوشته اند؟ مگر فهم من و تو از آیات همه اش همین است که می دانیم؟...مگر تفسیر روایاتی که می خوانی فقط همین هاست ، که این چنین سنگ احادیث را به سینه می زنی؟"
...جواب هایش را هم می دانستم! صدایش بلندتر شد و شاید اگر سنش از من کمی بیشتر بود به خودش این اجازه را می داد که یقه ام را بگیرد و قربـة الی الله کتکم بزند...ای کاش همین کار را می کرد...دست کم آرام می شد...کدام نامحرم؟...حتا برای شنیدن توضیح چند جمله ای که گفته بودم هم به من مهلت نداد...آن قدر دلش پر بود که چاره ای جز بد و بیراه گفتن نداشت...همه را شنیدم...بهش حق می دادم...من هم سال ها پیش همین طور بودم...همه ی دین را در کتاب های طلبگیم جستجو می کردم و همه ی اخلاق را فقط در استاد اخلاق خودم می دیدم...چقدر برایم سخت بود شنیدن سخن مخالف...تا روزی که شاید با کس دیگری آشنا شدم..."او" که روزگارم را عوض کرد و زمانه ای که کاسه دکان می فروشم کرد!
یا علی مدد(ی)...
"من" و "او" بودیم...کوه سنگی مشهد...شب بود…شام غریبان و شمع هایی که می سوخت…دل من هم!
"من" بودم...کوه سنگی مشهد...ظهر روز اول شعبان…آفتاب رحم نمی کرد…التماسش کردم…کمی ملایم شد…اما هنوز تیزی نگاهش صورتم را می سوزاند…دلم را به دریا زدم… صدای امواج را شنیدم…دعوتش را لبیک گفتم و بالا رفتم…بالای بالا…این بار هم از کنار مزار شهدا گذشتم…درست مانند آن شب…شام غریبان!
"من" و "او"بودیم...شب بود و سرد…خدا خدا می کردیم شمع ها خاموش نشوند…! در دلم آرزو کردم ای کاش چادرش را سرش می کرد…پرسید:
- چیزی گفتی؟
- نه!
- چادرم کثیف شده...!
چشمانم تار شد...ساکت شدم...همه را می دانست...خجالت کشیدم...سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم!
"من" بودم...ظهر بود و گرم...هوا آن قدر روشن و تک شمع آسمان آن قدر پر نور بود که مجالی برای روشن شدن هیچ شمعی نبود…چشم به همان تک شمع دوختم…نورش چشمانم را تیره می کرد…چیزی ندیدم…دوباره اشک…خجالت می کشیدم…از خودم… چشمانم می سوخت…حضورش را احساس می کردم… نگران شدم …سپردمش به خدا…دلم تنگ شد...صدایش در گوشم می پیچید:
- از عاشورا برایم بگو...
- گفتم...از بچه های حسین...از غربت شیعه...از شام غریبان...ای کاش چیزی نمی پرسید و من هم چیزی نمی گفتم!
دلم هوای خدا را کرده بود...صدایش زدم...واسمع دعایی اذا دعوتک…اشک امانم را برده بود…احساس می کردم خیلی نزدیک شده ام…آن قدر نزدیک که هر چه می گفتم گوش می داد…حرف های دلم را گفتم...همه اش را…کمی خالی شدم…و اسمع ندایی اذا نادیتک…دوباره چشمانم تار شد…دوست داشتم فریاد بزنم...صدایش کنم...می خواستم بلند بخوانمش…دلم شکست...و اقبل علی اذا ناجیتک…دلم هوایی شده بود…هوس پرواز کرده بودم…نه این که بپرم!…پرواز روحم از دنیا…پرواز از این جسم خسته و پرگناه…تصمیم گرفتم…دلم آرام شد…صدایش زدم…چیزی نشنیدم…دلم سوخت…مثل همان شمع ها...گونه هایم خیس شد….خوش حال شدم…جوابش را حس کردم…صدایش می آمد…دوستت دارم!…باور نمی کردم...از خود بی خود شده بودم...چشم هایم را بستم...طوری که صدایم را فقط "او" می شنید به آرامی زمزمه کردم...ان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک...!
.
انی احبک...!
یا علی مدد(ی)...
شام غریبان بود...یک شنبه دهم محرم هشتاد وسه(شمسی و قمریش بماند!)...کوهسنگی بودیم...از ظهر تا الان که نزدیک غروب بود...سرما طاقتمان را برده بود...پالتوی قهوه ایش همراهش نبود...سردش بود و تقریبا می لرزید...اما نمی دانم چرابرخلاف دست های "من"، دستانش همیشه گرم بود!
- اگر قراره شام غریبان کوهسنگی بمونیم،بریم بیاریم!
- چی رو؟
- پالتو رو دیگه!
- تو هم خب چیزی تنت نیست!
- من رو بی خیال؛نا سلامتی مَردم ها!
- چقدرم!
این را گفت و خنده ای ریز کرد و جلو افتاد...دربست تا شهرک"..."حدود یک ساعت راه بود...پیکان سفیدی ترمز زد..."او" پشت راننده نشست و "من" کنارش...کنار که می گویم یعنی به قاعده پهنای یک آدم باغل وعالق بینمان فاصله بود...مدت ها منتظر چنین خلوتی بودم...به چشم هایش خیره شدم...اوایل هر وقت یکی مان به آن یکی خیره می شد،آن یکی سرش را پایین می انداخت،اما این دفعه این کار را نکردیم...زل زدیم به چشم های هم...با آن چشم های عسلی اش نگاهم می کرد و مرا با خود می برد و من هم همان طور که دوست داشت، نگاهش می کردم...چشم هایش موج برداشت...اشک بود که می آمد...نه "من" چیزی گفته بودم، نه "او"...اما انگار همه حرف هایمان را زده بودیم...!
گفت: می آی یه قول به هم بدیم؟
- چه قولی؟
- اگه یه روز من رو جایی دیدی که کاری انجام می دم که مانع رسیدنم می شه و حرفت رو قبول نمی کنم؛بزنی تو گوشم!
- قبول...اما تو چی؟
- قول بدم؟
- آره
- چه قولی؟
- همین که خودت گفتی...بزنی تو گوشم!
چند ثانیه فکر کرد و گفت:...نه! من قول نمی دم!
بیش تر از این طاقت نداشتم...دستم را به سمتش دراز کردم و چشمانم را بستم...صورتم از اشک خیس و دستانم از سرما بی حس شده بود...باید قول می داد...حسابی دلم شکسته بود...می دانستم که طاقت دیدن دل شکسته ام را ندارد...به قاعده مرسوم همه قول و قرارها دستانم گرم شد!
و بالاخره فهمیدم چرا دستانش همیشه گرم بود!
یا علی مدد(ی)...
ای کاش همیشه چند قدم جلوتر راه می رفت. دو حسن داشت؛ هم از نگاه سنگینش در امان بودم، هم سیاهی چادرش دلم را می برد...که البته این دومی برای خودش عالمی داشت!
سردی هوا موجب شده بود سینوزیتش برگردد. باد که به پیشانیش می خورد سر درد می گرفت. اوائل نمی دانستم. مرتبه اولی که با کلاه دیدمش نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. تصورش را بکن...دختری چادری که روی چادرش کلاه سر کرده است!
نمی دانستم چرا سر ناسازگاری پیدا کرده بود؟...هم سردی هوا هم " او"!
- سرت کن، هوا سرده ها...
- نه
- خواهش می کنم!
- نه اصرار نکن...
نگاهش کردم، همانطور که " او" دوست داشت... سرش را پایین انداخت ونگاهش را دزدید... گفت: "تو رو خدا این طور نگاه نکن؛ بی معرفت نباش. تو که می دونی نمی تونم به چشم هات نه بگم!"
- خب، اون دفعه نمی دونستم سینوزیت داری!
- ربطی به اون نداره، با چادر خوب نیست، حاضرم سر درد بگیرم!
سرم را پایین انداختم و به همان جایی که نگاه می کرد، خیره شدم و گفتم:" اگر بگم نمی خواد چادر سر کنی ، چی؟"
-چند ثانیه فکر کرد و گفت: "دروغ می گی..."
.
.
.
- راست می گفت... دروغ می گفتم!
۲- به عرض هفتاد سانتی متر و طول حدودا یک مترو هفتاد با همان واحد شمارش قبلی (به قاعده طول و عرض قبر!) برای معتکف شدن "من" جا گذاشته بودند و عوضش تا خود سقف که ده متری می شد و از آن بالاتر تا خود خدا، برای "او"!
۳- دوست وبلاگ نویسم(دیلاق و بلند به قاعده قد کریم!) که دو روز قبل با وبلاگ فهرست در جلسه ی نقد وبلاگ برای بار اول دیده بودمش سمت چپم و پیرمردی از دیار گلستان ایران (عجب شاعرانه شد!) به نام "عباسعلی پیری" که پای پیاده از گالیکش تا جمکران را 17 روزه آمده بود سمت راستم نشسته بودند.
۴- هفتمین سالی بود که این مسیر را پیاده می آمد به عشق شرکت در اعتکاف و جارو کشیدن مسجد جمکران . نذر داشت! عجیب با صفا بود؛ چفیه ی روی دوش، سربند "یا حسین مظلوم"، ریش جو گندمی و لهجه ی شیرینش دل از هر کس و نا کسی می برد چه رسد به بنده ی حقیر سر و پا تقصیر!پرسید: جوون! خودکار اضافی داری؟... فورا خودکار یدکی ای که آورده بودم را تقدیمش کردم...سواد نداشت... درست مثل درویش مصطفا!
۵- به دنبال هفت کور می گشتم... یکی شان هم اگر پیدا می شد مرا بس بود... چشمم به روحانی پا به سن گذاشته ای که مقابلم نشسته بود افتاد... هر دو چشمش نابینا بود. خودتان هم اگر جای من بودید فکرهایی به سرتان می زد!... هنوز به خودم نیامده بودم. منگ بودم انگار..."من او" را باز کردم ؛ درویش مصطفا گفت: "حکما کور به تر می بیند.چرا؟ چون چشمش به کار خودش است...یا علی مددی!" دست پیر مرد روحانی قرانی با خط بریل بود شاید هم مفاتیح! از فاصله ای که نشسته بودم نمی شد تشخیص داد قران است یا مفاتیح و یا شاید "من او" ! خدا را چه دیدی؟ کار خدا که حساب و کتاب بر نمی دارد!
۶- شکلات هم رسید.کارتنی پر از شکلات و آب نبات . "حاج آقا شب تولد مولاست، دهنتون رو شیرین کنید." یه نگاه به اطرافم انداختم. من که حاج آفا نبودم! شاید رسم است هرکس که اعتکاف می آید یک شبه حاج آقا می شود! یک دانه برداشتم... بماند که همیشه در چنین فقراتی(مواقعی) دو تا بر می داشتم؛ یکی برای خودم،یکی برای"..." ! اما این فقره یا این موقع یا این دفعه یا این... (پای بندی به رسم الخط هم دردسر دارد ها!) یکی بیشتر برنداشتم.
(حالا هی بپرسید: "..."، اسمش چیه؟ یا از تو بعیده، چرا براش بر نداشتی؟ یا ...؟! ببینم می تونید بین زن و شوهر دعوا راه بندازین؟...خوب، روم نشد دو تا بردارم!)
۷- از اعمال اعتکاف و نمازها و دعاهایش چیزی نمی نویسم که چاره ای نداشتم!... اعتکاف بود و به ناچار خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو! (هرچند این ضرب المثل را قبول ندارم؛ اما این جا به کار می آید!)...
باقی بماند...!
نمایی از اعتکاف در مسجد مقدس جمکران!
یکی از هفت کور!
درویش مصطفا در حال نماز!
یا علی مدد(ی)...
وسایل لازم جهت گوشه نشینی درمکانی مقدس:
1- سجاده ای که سال ها بر رویش نماز خوانده ای... همو که خاطرات نیمه شب های حجره را هنوز به یاد دارد.
2- مفاتیحی که پر از مناجات شعبانیه است.
3-سر رسید و قلمی که توان نگاشتن خزعبلات ذهنت را داشته باشد.
4- قران جیبی ای که فکر نکنم خیلی به کارت بیاید اما خوب، نبودنش عذاب وجدان آور است!
5- عبایی که یادگاری همسرت است و دوکاره؛هم یادآور سیرت زیبایش هم پوششی برای احساس بندگی در نماز!
6- چفیه ای که از جنگ برایت به یادگار مانده است!(ببخشید جو زده شده ام...!)
7- و بالاخره یک جلد "من او" که بدون آن اعتکاف نه حرام بل که جایز نیست !
برای سه روز ما رفتیم...(حالا التماس دعا گوهاش بیان زود کامنت بذارن که اسم هاشون رو بنویسم، یادم نره! )
یا علی مدد(ی)...
داستان غریبی است... داستانی تکراری که بارها برای خودم تعریفش کرده ام...!
داستان گم شدنم درآن شب تاریک... گم شدنی که هنوز که هنوز است نتوانسته ام خودم را پیدا کنم... هوا سرد بود... خیلی سرد... با هم بودیم... اما نمی دانستیم چرا؟!... روز سومی بود که همراه هم بودیم... صبح، دانشگاه فردوسی... شب ،کوه سنگی ... صبح،بلوار سجاد و فقط دیدن پاساژها... شب،پارک ملت... روز آخر، که جز حرم دلمان نیامد جای دیگری برویم... سردی هوا وادارمان کرد تا قدم بزنیم... ازحرم بیرون رفتیم ... مثل همیشه گوهرشاد... با هم بودیم... اعتمادی که به هم داشتیم این اجازه را نمی داد تا فراتر از گفته هایمان به هم نگاه کنیم!... سرد بود... آن قدر سرد که سرعت گام هایمان نا خود آگاه چند برابرشد... آهنگی آشنا... موسیقی محزونی بود... نوای آشنای نی... روبروی حرم امام رضا... شب عاشورا!... نا خود آگاه به سمت صدا دوید... من هم!
کمی عقب مانده بودم اما هنوز چشمانم تعقیبش می کرد چادر خیلی بهش می آمد... ای کاش همیشه در حرم بودیم و او هم با چادر!
یا علی مدد(ی)...